تاریخ : پنج‌شنبه 11 تیر 1394 | 22:58 | نویسنده : خاکی


برای دیدن نمونه ای از دست نوشته هایش به ادامه مطلب مراجعه کنید .



ادامه مطلب
تاریخ : پنج‌شنبه 11 تیر 1394 | 18:06 | نویسنده : خاکی

مرده بُدم ، زنده شدم

گریه بُدم ، خنده شدم

دولت عشق آمد و من

دولت پاینده شدم


او خسته بود و تشنه، خسته از گمشدن در طومار پیچیده  دنیا و تشنه ی حقیقتی ناب...از جنس نور . ..اما درهمین نزدیکی کسِ دیگر بود ، همانی که او دنبالش بود...هم اویی که بخاطره نور وجودش و نور قلبش آرام میشد.ماهها گذشت...دستِ تقدیر آن دو را باهم آشنا کرد امّا بنظرش رسید که کمی دیر بااو آشنا شده، دیر بخود آمده...او پرکشیده بود و رفته بود...دیگر جایی برای دوستی دراین دنیا نبود..شاید ...اما اینبار دوستیی فراتر از ماده رغم میخورد...یکسال شد و هنوز نمیدانست وجود پرنده پرکشیده ، گمشده اوست...یکسال گذشت...از قضا به خود آمد و بااو آشنا شد.آرامتر بنظر می رسید .از او می شنید و گریه میکرد...افسوس و آه همراه با خوشحالی!ازاینکه دیگر دارد راحت میشود از گمشدگی و دارد پیدا می شود...


او شاید گمشده خیلی ها باشد...که باید  شناسانده و شناخته شود.بخوانید و تفکر کنید که او که بود: ...

تقدیم به همه گمشدگان و حقیقت طلبان



هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/  ثبت است در جریده عالم ثبات ما

 



ادامه مطلب