X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : جمعه 4 اسفند 1391 | 22:30 | نویسنده : خاکی

                 

روزی در خدمت جناب شیخ بودیم وایشان مشغول خیاطی بودند.در دل باخود گفتم:اینهمه غصه کهدردل امام زمان(عج)است،آیا می شود کسی دل آقا راشاد کند؟ونذر کردم که اگر حضرت رازیارت وملاقات کردم،دستم را می اندازم دور گردن ایشان وآمفدر می بوسم تاخسته شومواین نیت از دل من خطور کرد.جناب شیخ،سرش رابلند کرد وگفت:باشد!خدافبول کند،حضرت راملاقات کنی وببوسیش!
همان شب یاچند شب دیگر خواب دیدم در یک میدان بسیار وسیعی،حضرت ازروبرو تشریف می آورد ومن هم به سمت مقابل ایشان می روم،.از دور،حضرت راشناختم،ولی دعا می کردم که ایشان متوجه نشود من میخواهم اورا ببوسم،ومبادا غایب شوند!البته این موضوع رااز ضعف ایمان خود می دانم،زیرا مگر می شود امام زمان از نیت من آگاه نباشد!
باری،من همچنتن بحال ععادی راه می رفتم وحضرت هم می آمد تااینکه به هم رسیدیم ومن دست بگردن ایشان انداختم وآنفدر بوسیدمش تاخسته شدم.آنگاه حضرت بمن فرمود:سیرشدی؟ومن نمی دانم در جواب چه گفتم وبیدار شدم

راوی.از شاگردان شیخ

منبع:کتاب خاطرات جناب شیخ(ره)رجبعلی خیاط
مولف:رضاحسین پور